می دانم که با کلمه چه کارها می توان کرد، اما ما در زندگی روزمره امکان بهترین گزینش ها را دمادم در اختیار نداریم. گاه از سر خشم، گاه از سر بی خیالی و بی قیدی، گاه از سر تسامح و گاه به دلیل تهاجم یک احساس ، واژه هایی به کار می بریم که به کار بردن آنها جرم است. احتیاط باید کرد."
یک عاشقانه ی آرام ـ نادر ابراهیمی
از قل های برج دو قلو که کم کردند
با احتساب توان بی نهایت به غل و زنجیر های دنیا اضافه کردند
دیروز فلسطین
امروز عراق ، افغانستان ، غزه و فلسطین
فردا کل دنیا
من می دانم و در گوشی به شما هم می گویم که بدانید
اشک های مردمان سازمان ملل فقط از برای آنکه ریا نشود در خفا ریخته می شود
وگرنه هیچ بشری تاب مویه های مادر کودک از دست رفته ندارد
و صد البته مجامع بشری که خودشان این قوانین ضد جنگ را ساختند ،
سازمان حقوق بین الملل و ضد جنگ و دفاع از کودکان و مبارزه با سلاح ها هسته ای
و بمب خوشه ای و از این چیزها ساختند
که گاه گاهی محض تفنن حرفی برای گفتن داشته باشند
بچه ها ی عراق از مرحمت جنگ افزار های امریکایی خوشه خوشه بمب می چینند
و خونشان شراب گوارای وجود عروسک گردان های بازی می شود .
و آن وقت ما پشت میزهای بزرگمان کو کاکولا می نوشیم و بیانیه امضا میکنیم
و دلخوشیم که ما که جایمان در این کشتی امن است
بیچاره ما که خبر نداریم دیوانه ای مشغول سوراخ کردن جایگاه راحتمان است .



سلام به همه ی دوستان عزیز عمه ها و خاله ها و عمو ها و دایی های محمد حسین .
امروز جشن تولد محمد حسینه وچون ما خیلی سرمون شلوغ بود زحمت تهیه ی کیک و انداختیم گردن عمه فرشیده اونم از اونجایی که همه میشناسنش کیک دست نخورده ی تولد خودش رو که فکر کنم تیرماه بوده برامون آورده با فاکتور جعلی پولش رو هم مطالبه میکنه (کسی نخوره که مریض میشه).عکس هارو هم امید عزیز چون تشریف نداشتن خودمون از تو وبلاگشون گلچین کردیم تا همه ی ستادیاتو برقراری این جشن سهیم باشند . به قول شاعر :
دوستان بیان یاری کنن
منم واسه پسرم تولد داری کنم.
پسرم:
در ۱۸آبانماه ۸۰ زلالترین قطره ی شبنم بر گل وجودمان نشست و تو همچون نگین الماسی در حلقه ی زندگیمان جای گرفتی .در روزی از روزهای خدا که تمامی گلهای زیبا در پائیز شکفتن آغاز کردند تو قشنگترین گل باغچه ی زندگی ما بودی .در سالروز گشودن چشمانت به دنیا تمامی گلهای زیبا تقدیم کوچکترین لبخند تو باد.

امروز محمد حسین ٨ساله میشه یعنی هفت سالگی رو تموم میکنه و وارد هشت سالگی میشه این متن تقدیم به تک ستاره ی تمام وجودم که امیدوارم صد ساله بشه.
خاموش تر از سکوت محو گذشته ها شده ام چند برگ کاغذ و یک خودکار نیمه تمام و دلی که هیچگاه با من همراه نبوده در کنارم نشسته اند قافله ی دقایق از مقابلم میگذرندبا حسرت نگاهش میکنم .چند دقیقه به کهنسالی نزدیکتر شده ام دیگر حرفهایم برای کاغذ ها تازگی ندارد .دفتر ها خط مرا نمیخوانند و کلمات مطنطنی که از ناشناخته ترین نقطه ی خیالم فریاد میکشند هیچ حسی را در تو بیدار نمیکنند افسوس معنی که اندوه واره هایم را نمیدانی.
گل من
چند گاهی است که صاعقه لبخند تو جنگل کلماتم را به آتش کشیده است وقتی روزها از خیابان های تکراری کار و خستگی به خانه می آیم دوست دارم ساعتها ترا در چشمانم بنشانم چقدر آسوده به سپیدی سقف خیره شده ای دستهایت عطر باغ خدا را دارند .کینه ای قلب کوچکت را سیاه نکرده است لبهایت به دروغ باز نشده اند چشمهایت گناه را نمیشناسند و صریح تر از رودهای جهان میخندی.
تو نمیدانی که چه روز های سختی در پیش است تو نهالی خرد را ماننده ای که اگربه درختان ستبر تکیه نکند سیلابها فرصت شناور شدن را از او میگیرند .تو نمیدانی که فردا در کوچه های دلگیر زندگی پیر خواهی شد وشانه های تردت در زیر سنگینی حوادث ترک بر میدارد و من که اینهمه نفسهای گرم تر میسرایم و احساس میکنم که دنیای کوچک من در گریه های کودکانه ی تو میتپد .میدانم که فردا شاید حتی به یاد من نباشی .فردا که در آسیاب زمانه خرد میشوم موهایم به سفیدی میگراید و چشمهایم به زحمت ترا میبینند .
بگذار دستهای کوچکت را در دست بگیرم بگذار ترا در آغوش بفشارم و اشکهارا از گونه هایت پاک کنم .تو نمیدانی که روزگار چه بیرحمانه شادابی ات را تباه میکند.تو نمیدانی که فردا در پیری کسی به گریه هایت دل نمیسوزاند و آنگاه که چشمهایت تمام شد همین زمین سرسبز چنان سنگدلانه ترا در آغوش خواهد گرفت که آفتاب هم به سراغت نخواهد آمد.
فردا که من نیستم مبادا در پیچ و خم زندگی و سختی و هیاهوی دنیا رنگ و روی خانه ی تنگ و تاریک مرا از یاد ببری.
همیشه این گونه بوده است . کسی را که خیلی دوست داری ، زود از دست
میدهی . پیش از آنکه خوب نگاهش کنی ، مثل پرنده ای زیبا بال میگیرد و دور
میشود . فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید
از پشت کوهها ، سرک میکشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او
نگفته بودی ، هنوز همه لبخندهای خود را به اونشان نداده بودی.
همیشه این گونه بوده است . کسی که از دیدنش سیر نشده ای ، زود از دنیای تو
میرود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردّی از او در خیابان نیست . فکر میکردی
میتوانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی .
هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها میرفتی . هنوز ساعتهای صمیمانه
ای باید با او اشک می ریختی .
همیشه این گونه بوده است . وقتی دور و برت پُر است از نیلوفرهای پرپر ، خوابهای
بی رویا و آینه های بی قاب ، وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، ناباورانه او را
در کنارت نمی بینی . فکر میکردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های
آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پُر خواهی کرد . هنوز پیراهن
خوشبختی را کاملا ً بر تن نکرده بودی . هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی .
همیشه این گونه بوده است . او که میرود ، او که برای همیشه میرود ، آنقدر تنها
میشوی که نام روزها را فراموش میکنی ، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ
فرشته ای به خوابت نمی آید . احساس میکنی به دره ای تهی از باران و درخت
سقوط کرده ای . احساس میکنی کلمات لال شده اند ، پلها فرو ریخته اند ، کفشها
پاره شده اند ، دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند

زندگی را بگذار تا به مبارزه ات بخواند تا که
جسارت یابی،بگذار برانگیزدت ، بر پای داردت ،
بگذار تو را در بر گیرد،با تو بیامیزد ، بگذار شکوه
یک صبح آرام و ساده را نشانت دهد ،بگذار
اعجاز دنیای پیچیده درونت را با تو باز
نماید .بگذار یاریت دهد تا که باورهایت را دریابی
و خدای اندرون را باز شناسی ،بگذار از توان
خویش ترا مبهوت کند .
زندگی را بگذار یاورت شود تا که دریابی او
همان است که به دستهای خویش بنا کرده ای
و این توان را دارد تا همان شود که
میخواهی.....
روزت شگفت و سرخوش باد ....
امروز و هر روز
نظرات ()